گفتگو با فهیم عطار

از وبلاگ نویسی تا نویسندگی؛ گفتگو با فهیم عطار

گفتگوی دکتر زهره حسین زادگان و فهیم عطار پیرامون تفاوت های نوشتن برای وبلاگ و فضای مجازی و نوشتن برای کتاب.

فهیم عطار متولد ۱۳۵۴، ساکن آمریکا هستند. حدود ۱۴ سال است که مهاجرت کردن و دو کتاب قاب های خالی و وقتی سروها برگ می ریزند، منتشر شده است. آقای عطار خیلی ها دوست دارن از خودتون بدونن. من تو صفحات زیادی گشتم که یه بیوگرافی خوبی ازتون ببینم ولی متاسفانه چیز زیادی در رابطه با شما ندیدم و فکر کردم که از شما بخوام بیشتر از خودتون بگید.

من هیچ چیز خارق العاده ای در زندگیم ندارم که بخوام قایمش کنم. و قطعا می نویسم. حالا چرا در فضای مجازی نیست به هر حال من خیلی معتقد به همیشه هنر و از هنرمند سعی کردم جدا کنم در زندگی شخصیم، شاید به همین دلیل که چندان اطلاعات تازه ای پیدا نمیشه ولی من در خدمتتون هستم. بله من متولد ۱۳۵۴ هستم ۳ سال قبل از انقلاب، و راه و ساختمان دانشگاه خواجه نصیر خوندم در مقطع کارشناسی، ۱۴ ساله مهاجرت کردم به آمریکا و کماکان هم همونجا هستم. بخشی از روحمو جا گذاشتم. این هم اگه جزء رزومه محسوب میشه. دو کتاب هم با انتشارات خوب ققنوس دادم بیرون، قاب های خالی و وقتی سروها برگ می ریزند. و یک کتاب با انتشارات قاف، به نام گودرز شقایق که درواقع اگر اشتباه نکنم پخشش باز به عهده موسسسه ققنوس بوده.

باعث افتخار ماست آقای عطار. اهل کجا هستید. چون عموم داستان های شما حال و هوای جنوب رو داره و من فکر می کنم که باید بچه جنوب باشید. درسته؟

بله این تقریبا تمی که در همه داستان های من، من خودم متولد دزفول هستم. ولی تا هفت سالگی اگر اشتباه نکنم وقتی که خوب موشک های صدام رو خوردیم توی دزفول بعدش رفتی اهواز، راهیه موشک های اهواز خوردیم. جنگ که تموم شد و خیالمون راحت شد که همه چیز آرومه اومدیم تهران درواقع. این سیتم مهاجرت ما بوده.

تهران هم خیلی بهتر از اون نبوده آقای عطار اون زمان.

قطعا نبود. جنگ کلا چیز خوبی نیست حالا هر جای کشور. ولی بله جنوب کشور بود.

داستان زندگیتون جدا. داستان نویسندگیتون جدا. از کجا شروع شد. چون شما از وبلاگ شروع کردید و بیشتر شمارو یه وبلاگ نویس می دونستن. اصلا چی شد. چه انگیزه ای درون شما ایجاد شد که خواستید بنویسید و منجر شد در نهایت به کتاب نوشتن.

خیلی سوال سختی پرسیدید. به هر حال یه نیازه. خیلی از آدم ها این نیاز رو حس می کنن که یه جوری این انرژی درونی خودشون رو خالی کنن. منم یکی از اون ها. حالا خیلی ها می تونن باهاش کنار بیان با راه های دیگه. من چیزی که از دستم برمیومد فقط نوشتن بود. نهایتا. من یادم نمیاد تو دوران مدرسه خیلی تبحری توی نوشتن داشته باشمانشام بد نبود احتمالا. من یادمه یه معلمی داشتیم آقای طالب زاده. یه معلم خیلی جوون و خیلی خیلی معلم خوبی بود به هر حال. بعضی وقت ها منو خیلی تشویق می کرد به نوشتن، فکر می کنم یه جورهایی احتمالا از پدرم گرفتم این ژن رو. چون پدرم خیلی اهل نوشتنه و می نویسه. هنوزم می نویسه. شعر میگه. اگر قسمت ژنتیک رو در نظر بگیریم احتمالا بخشیش از اونه ولی دلیل بزرگترش می تونه مهاجرت باشه به هر حال ماشه بعضی چیزهارو شکوند توی ذهن ما. مهاجرت فشار داره، سختی داره. مثل خیلی چیزهای دیگه و فکر فکر می کنم شروع نوشتن جدی من از. من هنوز هم خودمو وبلاگ نویس محسوب می کنم تا نویسنده. چون تبحر من بیشتر در وبلاگ نویسیه تا نوشتن کتاب. به هر حال این نوشته های روزانه که من توی وبلاگ و من همیشه دعا می کنمبه جون کسی که وبلاگ نویسی رو خلق کرد. چون واقعا مثل یه سوپاپ خطره که هر یه روزی دو روزی می تونی فشار درونیت رو خالی بکنی، و باور کنید به من هیچی مثل نوشتن و قطعا هنر درواقع آدم رو خالی نمی کنه از دردهای درونیش، از فشار درونیش، می تونیم بندازیم تقصیر مهاجرت.برای من. توی کیس من می تونیم بندازیم تقصیر رو گردن مهاجرت که چرا شروع شد.

هر نوشته ای خیلی مخاطب نداره. نوشته های شما ولی خیلی پر مخاطبه و طرفدار داره.  هم از لحاظ تکنیک و زبان. هم از لحاظ محتوا. شما فکر می کنید چرا مخاطبانتون انقدر ارتباط خوبی با نوشته های شما برقرار می کنن.

بزارید یه کم بریم عقب تر خب احتمالا منظورتون فضای مجازیه. اگر اشتباه نکنم. درسته؟

ببینید من این جوری می خوام بگم که از اونجا شروع میشه بعد آقای عطار میشینه رمان می نویسه. قاب های خالی رو می نویسه. بعد رمان حجیمی مثل وقتی سروها برگ می ریزند حدود ۵۰۰ صفحه رو می نویسه. حتما یک اشتیاقی رو در مخاطب می بینه که این کتاب هارو می نویسه. وبلاگشو ادامه میده. گاهی مهاجرت می کنه به فیسبوک بعد مهاجرت می کنه به اینستاگرام، حال ابعدا می خوایم درباره تفاوت این سه تا مدیوم هم صحبت کنیم.

بزارید من جوابتون رو صرفا درباره قضیه فضای مجازی بگیم حالا کتاب هارو نمی دونم حالا من. شما بهتر از من می دونید که کتاب خیلی مخاطب چندانی در کل که نخواهد داشت، مخصوصا من خودم کتاب هامو جزء کتاب های پر خواننده محسوب نمی کنم، شما به تیراژ و تعداد فروش رفته نگاه می کنید، و چقدر این کتاب فروش رفته، می بینید کتاب بسیار پرفروشی نیست. داریم مقایسه می کنیم با کتاب های بسیار پرفروشی که داخل بازار وجود داره. ولی اینکه چرا در فضای مجازی، آره مردم خیلی لطف دارن و می خونن مطالب منو. ولی باز هم نهایتا گروه خاصی هستن. اینکه چرا می خونن رو من نمی تونم جواب بدم. احتمالا باید بگم چون خوب می نویسم، خب من اینو نمی گم. چون واقعیتش خوبی و بدی خیلی معقوله نسبی به حساب میاد ولی باز هم خودم رو به نسبت خیلی های دیگه پرخواننده محسوب نمیکنم نمی دونم حالا شما نظرتون چیه.

حتی در فضای مجازی؟

حتی در فضای مجازی. می تونم بگم نسبت به کسانی که صرفا مطلب بلند می نویسن، آره پر خواننده ام. این قضیه باز هم نسبیه. ما می دونیم خیلی صفحات. خوندن خیلی معقوله مهیجی برای مردم اصولا نیست. شما باید نسبتش رو در نظر بگیرید. اگر من ۵۰ هزار نفر آدم هستن که لطف می کنن و می خونن نوشته های منو. کسانی که به نحو دیگه رو به سرگرمی میارن عددها خیلی می تونه بالاتر باشه. می تونه به میلیون برسه می تونه به دو میلیون برسه، نتیجه یان که ین جا هم من خودم رو پر خواننده محسوب نمی کنم. فقط چرا شاید بتونیم بگیم آره به نسبت کسایی که می نویسن متن های بلند در فضای مجازی. آره پر خواننده است حدودا. نمی دونم تونستن سوالتون رو جواب بدم یا نه پیچوندم.

حالا من می خوام بیشتر درباره این موضوع صحبت کنم، من به عنوان یک مخاطب که نوشته‌های شما را می‌بینم و می‌بینید که جقدر مطالب شما را دوست دارم و لذت می‌برم و اشتراک میگذارم با بقیه این بیشتر فکر می‌کنم نوع نگاه شما است به زندگی خودتان. یک نوع نگاهی که هم متفاوت است و هم به شدت شبیه نگاه خود ما است که در نهایت می‌گیم چقدر شبیه زندگی ما است و ما نتوانستیم اینطور بنویسیم چرا من  نمی‌توانستم اینجوری ببینم؟ آن چیزی که من دنبالش هستم این است که نگاه شما است که متفاوت استیا اینکه می‌توانید نگاهتان را در حقیقت بنویسید و به رشته تحریر دربیاورید؟

فکر می‌کنم ترکیبی است برای من نه به طور کلی بگوییم کسانی که خواننده با آن ها همذات پنداری می‌کند فکر می‌کنم یک قانون کلی است. اول از همه تمرین می‌خواهد در واقع شما فکر می کنید یک مایعی در درونتون است و می خواهید آن را در درون یک ظرف جا بدهید و باید فکر کنید چطور قابل دهید به این فکرهاتون که بیاید بیرون چون خیلی مشکل همیشه همینه خود من همین مشکل را دارم.این همه سال می نویسم هنوز این مشکل را دارم.  وقتی یک مسئله‌ای را می‌بینم تا بخوام تبدیلش کنم توی یک قالب و طرفی دربیارم دردسر داره و اون مشکل ترین قسمت که چطور افکارتو رام کنی سرکش کنی کلمه‌اش کنی  و یک کلمات درست. قطعا این مشکل است و تمرین می خواهد و فکر میکنم این قیمت رو شما قشنگ گفتید که شبیه  این بخشش از همه مهمتر است نه فقط در نوشتن در فیلم  در کتاب، داستان حتی پست های وبلاگی شما باید همذات پنداری بکنید یعنی شما باید خواننده‌تان را وادار کنید که با شما همذات پنداری کند و این قضیه‌ای است که واقعا تمرین می‌خواهد و فکر می‌کنم بخشی از پر خوانندگی مطالب همین است این است که ما خودمان را در آن نوشته می‌بینیم یک جور هایی و به ما ربط داره آن نوشته

آقای عطار خواننده شما قرار است با شما همذات پنداری کنه خواننده ای که از شما خیلی دور است معمولا خواننده و مخاطبین شما در ایران هستند و شما ۱۴ سال است که از ایران دور هستید ، این همذات پنداری چطور اتفاق می‌افتد؟ آیا مسائل ما جهانی شدن؟ یعنی شما می نویسید مثل پست آخر اینستاگرامتون درباره اون پیتزا فروشی که با پسرتون رفتید چقدر با اینکه در یک کشور دیگر و یک جهان دیگر هستید ولی باز هم این همذات پنداری اتفاق میوفتد یا نه شما تونستید ارتباطتون را مخاطب داخل کشور حفظ کنید.

مشکلات که جهانی نشدند، به غیر از کرونا هیچ مشکلی جهانی نیست و همه مشکلات برای خودشان است. من همان اول گفتم من نیمی از روحم را جا گذاشتم ایران این قضیه قطعا می‌تواند دخیل باشد در این مسئله که من هیچ وقت نتوانستم خودم را فرهنگ یک کشور دیگر وقف دهم  نه اینکه نخواسته باشم نتونستم من در یک سن بالاتری برای مهاجرت، مهاجرت کردم در سی سالگی و سی سالگی برای من سنی است که من فکر می کنم کاملا نهادینه شده و بتن آن شخصیت و خواسته های آدم سفت شده و شخصیت آدم یک چیز کوچکی عوض می‌شود ولی من تا جایی که توانستم نوشته‌هام جهان شمول بوده وابسته به مکان جعرافیایی و زمان خاصی از تاریخ نداشته باشه من اصولا سیاسی نمی نویسم دلیل اصلیم هم این است بخاطر اینکه این نوشته ها، همه زمان داره، تاریخ انقضا داره. قشنگن خوبن و هنرمند متعهد باید این کارو بکنه، مشکلات زمانه اش رو بنویسه اما یه پارامتر دیگه هم هست که باید توجه کنیم. چیزی که، من اصلا نمی خوام توجیه کنم خودم یا کس دیگه ای رو. ولی اشعار شاعرای قدیم رو نگاه کنید همیشه همشون رو نگاه کنید، یا داستان هایی که از قدیم مونده و ما الان برمی گردیمشون. جهان شمولن. شما حرفی از کوچه و خیابون و محله های اون شاعر قدیم نمی بینید. یه چیزهایی جهان شمولی هستن که همه جا تا آخر دنیا قابل لمس و دیدنی هستند. سعی می کنم حالا توی پست آخر رو مثال زدید سعی می کنم تمرین کنم سر این قضیه. که من وابستگی مکانی و زمانی نداشته باشم تو نوشته ام. اگر مثلا می گم رسانه خوب نیست همیشه همین طور بوده. از اول که ابداع شده همینه و تا آخرش هم همین طور خواهد بود. فکر می کنم بخشیش برمی گرده به اینکه شما مهم نیست که کجا زندگی می کنید و این اثر رو می خونید این نوشته اگر ترجمه بشه مثل نوشته های خیلی از نویسنده های دیگه هست که ترجمه میشه . خودتون دیدید دیگه یعنی من ایرانی وقتی نوشته های یه شخص خارجی رو می خونم مثلا بورخس رو می خونم می فهممش. چون جهان شمول نوشته وابسته به مکان و زمان خاصی نیست این داستان و فکر می کنم یه تفاوت بزرگی خیلی از نوشته ها یعنی تفاوت بزرگ نوشته ها همینه. یک سری ها برای یک مقطع خاصی ان که اثر گذارن توی یه مقطع خاص. خیلی اثر میزارن ولی از یه مدتی که بگذره خیر. تاریخ مصرف داره واقعیتش. اگر از دید ادبیات نگاه کنید من ترجیحم اینه که همیشه چیزهایی بنویسم که وابسته به مکان و زمان خاصی نباشه. این که بیایم با هم یه چایی بخوریم وابسته به زمانی نیست. همیشه بوده و هست و خواهد بود.

فکر می کنم شما از سال حدود ۸۳ و ۸۴ شما وبلاگ نویسی رو شروع کردید. از چه سالی دقیقا شروع شد؟

۸۴ فکر می‌کنم اولین وبلاگ نوشتم. من دو سه تجربه ناموفق وبلاگ‌نویسی داشتم تو یه سال. اون وقت‌ها خیلی کم بودن کسایی که می نوشتن اگر اشتباه نکنم از سال ۸۰ شروع کردن، به نوشتن. منم دو سه تا داشتم تا اینکه بالاخره سبک خودم رو پیدا کردم که دقیقا چی می خوام بنویسم.

راستی آقای عطار یادتون نره راجع به سبکتون برامون بگید، سبک شما چیه که هم مخاطب داره و هم جذابه.

اینکه لطف شماست که اینو میگید من اصلا نمی خوام فروتنی شرقی اینجا بکنم و بگم نه ولی نمی دونم این درسته یانه ولی فکر می کنم هر کسی که می نویسه حالا معادل انگلیسیش یه signature داره نوشتش، یه امضا داره که شما هر جا اون نوشته رو بخونین، به نظر مهمه همین طورن. با یه خورده تمرین می رسن به اون سبکی که مال خودشونه اصالت داره. شما اگر متن آقای دولت آبادی رو بخونید احتمالا چهار تا کتابشو خونده باشید، کتاب پنجم رو ببینید می فهمید بدون اسم نویسنده. سبک و نگارشش signature شده. جلال آل احمد همینطور، احمد محمود هم. خیلی ها همین طورن. سلینجر مخصوصا. فکر می کنم اون signature خیلی مهمه. یه چیزی که آدم سبک میبینه یک نوع روایتی که مثل اثر انگشت مختص خودشه. کلمات همون کلماتن. همه همین طورن. ولی این که چطور بچینیشون کنار هم یه امضایی به کارتون میده که فکر می کنم اونه ولی اینکه مال من چجوریه واقعا نمی دونم یا اگر واقعا همین طور هست یا نه لااقل تمرینش رو می کنم خودآگاهانه.

من برداشت خودم رو می گم. شما لطف کنید اصلاح بفرمایید. طنز تلخ ناپیدای اجتماعی. زیر پوستی به قول خودمون.

طنز تلخ اجتماعی آره. شما بیشتر دارید ژانرشو می گید، آره محتوایی و ژانرش. قطعا همین طوره. اجتماعی من همیشه دردهای درونیم اجتماعیه. چیزهایی که به خودم برمی گیرده. چه مشکلاتی که خودم ایجاد می کنم و چه چیزهایی که باقی برام ایجاد می کنن بله ژانرش همینه که میگید محتواش همینه. حالا بیشتر من از نوع نگارش و ادبیاتش منظروم بود ولی طنز تلخ قطعا چون من خیلی به طنز معتقدم.

از نظر سبک و زبان هم زبان ساده ولی شیوا.

سعی می کنم. من خیلی غامض نویسی بلد نیستم واقعا. دوست دارم بعضی وقت ها غامض بنویسم.

دوست دارید؟ چون خود قامض نویسی بعضی وقت ها مخاطب رو از آدم دور می کنه.

آره اون یه چیزهایی که مثل دنیای ماشین مثل یه ماشین سنگین رنگین لوکسی به حساب میاد مثل مرسدس بنزه قامض نویسی در برابر حالا شما یه پورشه در نظر بگیرید که یه ماشین اسپورته و شما می تونید سریع بنویسید و به خواننده منتقلش بکنید من خودم دوست دارم بعضی وقت ها قامض نویسی رو. خوندنش سخته برام ولی می‌خونم. نوشتنش خیلی مهمه. دوست دارم یه وقتی مثل عبید زاکانی بنویسم ولی خب در توانم نیست. نه اینکه نخوام نمی تونم. نتیجتا به قول بازاری ها رند کار من ساده نویسیه. سعی می کنم ساده باشه. جملات کوتاه باشه، کلمات پیچیده نباشن، بزنیم تو خال و بگیم قضیه همینه دیگه. نپیچونیم داستان رو.

شما وبلاگ می نوشتین و بعد قاب های خالی، جایی خوندم که شما متن های قاب های خالی رو در کانال تلگرامتون میزاشتید و مجموعه اون ها در حقیقت قاب های خالی شد. قاب های خالی نوشته شد و تیکه تیکه در کانال تلگرامی گذاشته شدیا تو کانال تلگرامی متن هایی نوشته شد و بعد تبدیل شد به قاب های خالی.

میشه من یه گزینه سوم هم اضافه کنم به قضیه؟ هیچ کدام واقعیتش. حالا خیلی جالبه که این رو گفتن. قطعا یکسری دیدگاه‌های آدم ممکنه تکراری باشه بین نوشته هاش. ولی قاب‌های خالی یه کتاب کاملا داستان محوره، که خیلی خیلی بر اساس یه داستان و براساس اتفاق‌ها نوشته شده و من تا جایی که یادم میاد، البته من حافظه قدرتمندی ندارم ولی تا جایی که یادم میاد از این حوادث لااقل چیزی ننوشتیم، شاید بعضی از دیدگاه ها بعضی از چیزهایی که در غالب داستان می خوای به خوانندت بگی، سادش بکنی به حکم داستان شاید اون ها باشن ولی نه کاملا یک داستان مجزا و مستقل بود که شاید یکسری حرف های تکراری درش باشه به نسبت نوشته های دیگه. چون اگر در نظر بگیریم من این کتاب رو سال ۹۱ نوشتم و ۹۲ منتشر شد. سال ۹۱ من کانال تلگرام فکر می‌کنم عمرش به سه سال نرسه. سال ۹۶ نوشته شده ولی داستان وبلاگ قبلش بود، من وبلاگ رو از خیلی سال قبلش می‌نوشتم، ولی نهایتا من این دوتا رو دو موجود مجزا نگاه کردم. گودرز شقایق چرا. گورز شقایق اصلا هدف همین بود، که فقط پست‌های وبلاگی رو آقای مهدی نژاد تصمیم گرفت که بکنه یه کتاب و اون قضیه اش همین بود و دقیقا کپی پیست شده اون داستان ولی دو کتاب دیگه نه.

قاب های خالی نه و همچنین وقتی سرو ها برگ می ریزند. این بخش روانشناسی که در کتابتون هستش خیلی پر رنگه. حالا به خاطر وجود یک روانشناس خانم به اسم ترنج یا اصلا نگاهی که به هر حال وجود دارد؟ این نگاه خودتان هم هست به زندگی یا آن نگاهی که متفاوت است  و مردم و مخاطب رو جذب می‌کند از همین نگاه روانکاوی شما برنمی‌انگیزد؟

من اصلا نمی‌دانم. حالا نگاه روانکاوی چون من از روانشناسی واقعا هیچی سر در نمیارم و فکر نمی‌کنم. یا حداقل آگاهانه هیچ کاری را نکردم که بخواهد این نوشته‌ها بُعد روانشناسی داشته باشد. ولی نه من همیشه سعی کردم که یک جوری مرگ مولف باشه دیگه درواقع هنر را از هنرمند مستقل بدانید، یعنی من سعی نکردم خودم را بنویسم. بخش‌هایی ناآگاه خودم هستم، آره ولی من دیدگاهم مثل احیانا ترنج، شهاب و پونه نیست. یک چیزهای مشترکی شاید باشد ولی نه، هیچکدام از این‌ها نیست.

چه تفاوتی داره کتاب نوشتن با نوشتن برای وبلاگ یا نوشتن برای فیس بوک و اینستاگرام؟

کاش می‌پرسدید چه شباهتی دارند، چون به نظرم هیچ شباهتی ندارند این دوتا  برای من کاملا متفاوت است، چون نوشتن یک کتاب، رمان و داستان خیلی قاعده و سبک و قانون دارد که باید رعایت بشود اما نوشتن در وبلاگ عموما ندارد. خیلی آزاد و رها است و شما هیچ قاعده و قانونی ندارد. من یادم است خیلی سال پیش حدود پنج یا شش سال پیش من یک نوشته‌ای نوشتم که داستان یک کارگری که من در ؟؟؟؟؟ داشتم که افتاد توی چاه و یه کارگر دیگر تا بیارنش بیرون ایستاد بالا سرش و  شروع به حرف زدن کرد و امید به زندگی می داد. این داستان سه پاراگراف بود به نام قاسم  و خیلی وایرال شد و همه جا چرخید و هنوز هم به اسم‌های مختلف برای خودم میاد این داستان. خیلی جالبه، نویسنده‌های مختلف اسم کاراکترها عوض شده و حتی وقایع عوض شده که مهم نیست. یادم است یک آقایی خیلی نقد نوشت روی این داستان و من خیلی تعجب کردم یک سری ایرادات و نکات مثبت دید در داستان و به نظر من اصلا لازم نیست. نقدی نمی‌تواند روی نوشته‌ وبلاگی بنویسد. نوشته وبلاگی یک برشی از زندگی شماست. غیر از این است یا نه؟ شما یک برش یکروزه از زندگیتان در سه پاراگراف خلاصه می‌کنید و هیچ معنا و مفهومی از نظر ادبیات ندارد، که بخواهید نقدش کنید که از کجا شروع کنید اکت اول اکت دوم دارد. هیچ کاری از این کارها، نمی دانم پیرنگ داره. اصلا از این حرف‌ها نیست. ولی داستان کتاب متفاوت است و من در داستان کتاب خیلی تازه کار هستم. تمرین و ممارست می‌خواهد واقعا این قضیه مشکل است و این که آدم باید از یک سری اصلوب، نمی‌گویم همه‌اش ولی از یک سری اسلوب باید پیروی کند.

تمام این چیزهایی که فرمودید خودتان چطور تجربه آموختید، کلاس داستان‌نویسی رفتید؟ البته قبل از اینکه مهاجرت کنید یا کتاب‌های آموزش داستان رو خوانه‌اید یا نه کاملا تجربی و خودآموخته بوده است؟

نه کامل تجربی حالا خودآموخته‌اش را نمی‌دانم اما تمامش مبتنی بر تجربه بوده است. من متاسفانه هیچ کلاسی نرفتم، کتاب ایرادات زیادی دارد که اگر شما به دست یک اهل کار بدید احتمالا ایرادات زیادی دارد که حالا من بعد از هفت سال که کتاب را می‌خوانم، ایرادهای سازه‌ای داستان رو می‌تونم ببینم که آن وقت نمی‌دیدم. قبل آن هیچ آموزشی نبوده، امکان دارد از دید کسی که حالا شغل او ادبیات نباشد این اشکالات مخفی بماند و آن‌ها به صورت یک داستان روایی نگاه کنند و لذت هم ببرند ولی از نظر قواعد داستان‌نویسی ببینید یک سری ایرادات دارد. اما در جواب سوالتان کاملا خودآموخته بوده و وبلاگ نویسی کمک کرده چون یک بخشی از کتاب نویسی این است که حالا چجوری بنویسی، کلمات و جملات را کنار هم بگذاری. فکرت را به چه صورت منسجم کنی. وبلاگ نویسی خیلی به من کمک کرده است، در زمینه داستان نویسی و اسلوب نه ولی در آن بخش خیلی به من کمک کرده.

دقیقا شما گفتید که وبلاگ نویسی قطع می‌کند یک روز، یک دقیقه و حالا یک ساعتی از زندگی شمارا. حالا مقطع‌هاش متفاوت است که می تونه کوچک و بزرگ باشد و معمولا کوچک است. ولی داستان حالا یک داستان بلند زمان طولانی را در برمیگیرد که تخیل در آن نقش مهمی دارد. یعنی من فکر می‌کنم شما در آن وبلاگ و حتی فیسبوک و شبکه‌های مجازی دیگه خیلی واقعی است ولی داستان بخش مهمش تخیل است. حالا این داستان‌ها در ذهن شما به چه صورت شکل میگیرد. داستان به شکل کلی در ذهنتان شکل می‌گیرد و یک شخصیت میاد خودش را در ذهن شما غالب میکند و شما ادامه می‌دهید تا اینکه ماجراهای داستان پیش بروند.

ببینید من تجربه دو رمان بلند دارم و در همین حد می توانم بگم که تجربه‌ام برای این دوتا چطور بوده است. برای قاب‌های خالی من داستان را از صحنه آخر شروع کردم. من یک صحنه آخری در ذهنم بود. حالا لوس نکنم برای کسانی که داستان را نخواندند. ولی یه صحنه‌ای مربوط به دو تا آدم که زیر آب بودن در ذهن من بوده است. احتمالا از یک جایی اومده در ذهن من. یه تصویری بوده یک فیلمی چیزی بوده واقعا یادم نمیاد. و من یه داستان چسباندم به آن. حالا شاید عجیب به نظر بیاد این داستان. ولی فکر می‌کنم بخشی‌اش در روند کار تولید می‌شود. شخصیت‌ها در روند کار به دنیا می‌آیند. در واقع مثل زندگیی است. آدم تنها به دنیا می‌آید. دور و برش آدم های جدید اضافه می شوند. شخصیت‌های اطرافش را می‌بیند. برای من این تجربه همین بود. توی طول راه یکسری آدم‌ها هی اضافه می‌شوند. سوار این اتوبوس این داستان می شدند و جمعیتش هی زیاد می‌شد و می‌رفت جلو. من بیشتر این وضعیت رو داشت وگرنه یک چیزی حساب شده که از اول باشه که من از اینجا با این کیفیت از نقطه A به نقطه B برسم. اصلا این طور نبود برای من. کاملا تو طول مسیر شکل گرفت این داستان

یعنی با یک تصویر شروع می‌شود بعد این تصویر برای خودش علت ها، معلول‌ها و پیرنگ داستانی را خودش می‌سازد. درسته؟

درواقع فکر اولیه‌اش با یک تصویر شروع شد و بیشتر از آخر و اول به وجود آمد. یک پیرنگ داستانی کلی رو خب آدم می نویسد تو ذهنش یا روی کاغذ میاره که من می‌خوام از اینجا به اینجا برسم. خیلی خیلی چیز کلیه. برای داستان ولی خیلی تو طول داستان اتفاق افتاد.

چقدر واقعیه یعنی شما نماد بیرونی برایش داشتید؟ به خصوص در قاب‌های خالی.

من مکان‌ها تقریبا همه را تجربه کردم به غیر از خود سیاتل را که محل شروع داستان آنجا هست. من سیاتل نبودم هیچوقت ولی خیلی گشتم و سعی کردم اطلاعاتی پیدا کنم. ولی اونجا نبودم. چرا از اونجا شروع کردم صرفا به خاطر موقعیت جغرافیایی که اونجا داشت. فکر می کنم خیلی می خورد به اون چیزی که می‌خواستم. ولی بیشتر اگر آن را  بگذارید کنار از نظر جغرافیایی همه اون مراحل را من تجربه کردم، دیدم آن جاهارو. چیزی نبود که نبوده باشه.

معمولا ما چیزی داریم به عنوان داستان پر مخاطب. یه داستانی هم داریم که یک گروه خاصی حالا به اصطلاح نخبه یا روشنفکر می‌توانند بخوانند. حالا داستان عامه پسند می‌گویند. نمی‌دانم چه اصطلاحی را شما به کار می‌برید. شما این مرزها رو قبول دارید و این داستان را کجای این مرزبندی قرار می‌دهید؟

قبول دارم. من خودم این داستان را عامه پسند محسوب می‌کنم. دو کتاب خودم را به این صورت. اگر کتاب سومی بخواهم بنویسم سعی می‌کنم در این دسته نباشد. نه اینکه عامه پسند بده نه تجربه جدیدی که آن جوری بنویسم، ببینم آن جوری چجوریه.

آنجوری چجوری است؟

خب به هر حال، فکر می‌کنم باید عمق داستانتان بیشتر باشه حالا فکر می‌کنم فرای سبک نوشتاری فرک می‌کنم عمق کتابی که می‌نویسی عمق تفکراتتان بیشتر در آن کتاب. من مخاطب عام نمی‌توانم با یک بار خواندن درکش کنم. یادمه مثلا من مرشد و مارگاریتا رو نمی‌دونم در کدام دسته می توانیم قرار بدهیم. ولی برای من کتابی بود که باید دو بار خوانده می‌شد یا سه بار خوانده می‌شد تا بفهمم. من خیلی آن‌ را عامه پسند محسوب نمی‌کنم. چون خیلی چیزها داره که باید چند بار خوانده بشود تا متوجه بشود. چرا این کاراکتر اینجاست، چرا این اتفاق و اکت اتفاق افتاده است. اما من مال خودم را این دو تا را کاملا عامه پسند محسوب می‌کنم که اتفاقا کاملا بد هم نیست. نه خوبه و نه بده. ولی به هر حال عامه پسند است.

گفتید اگر کتاب سومی بنویسم. اگر چقدر به نوشتن نزدیکه؟ در واقع احتمالش چند درصد است. چون شما مهندس هستید با اعداد و ارقام بیشتر ارتباط دارید.

حقیقتش من اگر شغلم نویسندگی بود خیلی دقیق می‌توانستم بگم چند درصد احتمال دارد. ولی من یک شغل تمام وقت انگلیسی دارم که تمام انرژی منو می‌برد. حقیقتش یکی دوتا پیرنگ داستانی را من دارم و منتظر یک فرصتی‌ام که بتوانم بنویسمش. مثلا اگه کرونا بگیرم و بشینم خونه می توانم داستان را بنویسم. ولی واقعیتش این است که چرا حداقل یک پیرنگ خیلی خیلی قوی نوشته شده و آماده دارم که منتظر یک فرصت مناسبم که شروع کنم بنویسمش و ببینم به کجا می‌رسم، ولی این که کی و با چه درصد احتمالی نمی‌دونم حقیقتش.

خودتون چی مخاطب داستان ایرانی هستید. کتاب‌ها و داستان‌هایی که در ایران الان منتشر میشه را دنبال می‌کنید.

بله. من خیلی به خصوص در دو سال اخیر خیلی کتابخوان نبودم. خیلی فرصت کتابخوانیم کم بود، ولی من الان بیشتر کتاب‌های داخلی را می‌خوانم ولی حالا احتمالا اسم می‌خواهید. الان یک کتابی از آقای خورشیدفر، شروع کردم که دو سه صفحه‌اش را بیشتر نخواندم، امیر‌حسین خورشید فر. ولی من خیلی دوست دارم بخوانم. چون فکر می‌کنم یک راهی که بتوانم متصل بمانم به جامعه خودم. خب کتاب خوب واقعیتش  50 به ۵۰ هست

مسئله‌ای که الان مطرحه این هست که داستان های ایرانی دور از دغدغه های امروز مردمه. شما با خوندن این کتاب ها اینو تایید می کنید. چون شما حتما یه دید جدایی دارید. از بیرون می خواید در حقیقت از ایران خبر داشته بشاید و به نوعی ارتباطتتون رو بخصوص از نظر فرهنگی حفظ بکنید. آیا فکر می کنید این ادبیات امروز ما این شناخت رو به شما میده؟

نه احتمالا نه. فکر می کنم دلیلش هم به خاطر محدودیت هاست.اگر بخوایم واقع بین باشیم احتمالا به خاطر محدودیت هاست که ما نمی تونیم در غالب جامعه داستان بنویسیم. یعنی قابل انتشار نیست اگر بخوام خلاصه بگم . حدس من اینه. من هیچوقت تلاشی نکردم که همچین معقوله ای رو بنویسم چون دید خیلی دوری دارم و اشتباهه بخوام چنین چیزی بگم ولی فکر می کنم دلیلش همینه و اگر هم بیرون میاد. نویسنده های ایرانی خارج از کشوره که اون ها هم دید درستی از وضعیت الان ایران نخواهند داشت و ندارن و بر اساس تصوراتشون می نویسن.

من یه واژه ای رو از بحث کتاب بیرون بیایم و بپردازیم به همون بخش فضای مجازی، مخاطبان خیلی زیادی داره الان. یه جوری راقبت می کنه با کتاب. یه رقابت ناعادلانه ای که کتاب در این رقابت موفق نیست. با واژه خرده‌خوانی مواجه شدم. برام جالب بود. خب این خورده خوانی لابد یه خورده نویسی هم با خودش همراه داره. آیا شما وبلاگ نویسی، فیس بوک نویسی حالا شما تو اینستاگرام اینو خرده نویسی نمی دونید که متفاوته.

چرا من حالا خرده نویسی پِرت انرژی این داستان برای من. همین نوشته های وبلاگی. آدم اگر همین ایده های رو بزاره، همین زمان و انرژی بزاره و تبدیلش کنه به کی داستان بلند قطعا یک محصول پر ارزش تریه فکر می کنم. آره منم اسمش رو خرده نیوسی میزارم. بد نیستا. چون فکر می کنم الان جزو لازمه جامعه شده. نیاز جامعه بوده قبلا راهکارش نبوده. بزارید اینجوری بگم من به عنوان آدمی که قبلا نه وبلاگ می خوندم و نه نظرات رو. اولا من با آدم ها بیشتر آشنا میشم اینطوری. آدم هایی که نمیشناسم آشنا میشم. یعنی آدم هارو به طور عام می شناسم. می فهمم آدم ها چطور دارن فکر می کنن. بعد یک سری معضلاتی که من اصلا بهش فکر نمی کردم حالا به چشمم میاد. یه سری چیزهایی که تابو بوده، تابوش شکسته میشه. یک سری چیزهای بدی که من بهشون توجهی نمی کردم، حالا با نکوهششون و مکرر خوندنشون به این نتیجه رسیدم که چقدر اینا بدن و من چقدر در جهالت بودم که این هارو نمی دونستم. و یاد می گیرم از این داستان. و فکر می کنم این خیلی چیز خوبیه. از این نظر فوق العادست. ولی اگر بخوایم جدی به ادبیات نگاه کنیم پرت و از بین رفتن انرژیه. چون اگر همه این هارو جمع کنی و وصله پینه کنی نمیشه یه داستان، منظورم اینه که زمان این هارو جمع کنی و یه داستان. ولی خب کار سختیه به همون دلیلی که مردم کتاب نمی خونن و ترجیح میدن بیان دو پاراگراف بخونن. حالا بد تر از اون کاش دو پاراگراف بخونن بدتر اینکه عکس و ویدئو ببینن.

دقیقا الان صحبت منم همینه. شما وارد فضای اینستاگرام شدید. دیگه فضای کلمه نیست معمولا عکسه. اونجا چی برای شما مشکلی ایجاد نشده که نویسنده کلمه هستید و با کلمه هدفتون را بیان می کنید.

مشکل که نه کسی کاری به من نداره و من هم کاری به کسی ندارم.

منظورم اینه که می تونید پیامتو رو با عکس منتقل کنید یا هنوز همون کلمه ها ابزار کارتونه.

نه اصلا. من نمی تونم از طریق عکس. من ابزارم کلمه است. از عکس نمی تونم هیچ استفاده ای بکنم قطعا. اما واقعیتش رو هم بخواید. اینستاگرام فضای نوشتن نیست. اون روزی که سازنده اش ساختش برای عکس گذاشتش. حالا ما نمی دونم احتملاا تنها فضایی که بدون دردسر، ما واردش میشیم در جامعه ایران. احتمالا برای همین پر طرفداره. خب قبلا تلگرام بود و تلگرام بیشترم می خوندن و مکانی بود برای خواندن. بیشتر برای خواندن بود. فضای عجیبیه. کلی بخوام بگم خیلی فضای عجیبیه فضای مجازی. مخصوصا اینتاگرام و همیشه من ازش می ترسیدم. من برای پسر خودم هیچوقت توصیه اش نمی کنم و سعی می کنم هیچوقت نداشته باشه. تا جایی که زورم برسه. خیلی دست من نیست که بخوام جلوش رو بگیرم من آدمی نیستم که بخوام جلوی کسی رو بگیرم. ولی سعی می کنم حداقل یه جوری آگاه باشه که وارد چه فضایی میشه. چون به نظرم خوبی های خودش رو داره اما متاسفانه خیلی بی راهه زیاد داره.

اگر صحبت پایانی دارید بفرمایید.

ممنونم که این وقت و به من دادید که حرف بزنیم. امیدوارم که زورم برسه و کتاب سومی بنویسم که انتشارات ققنوس قبولش کنه و زحمت بکشه و چاپش کنه.

کتاب قاب های خالی که سال ۹۲ منتشر شده بود. اواخر سال ۹۸ تجدید چاپ شد. خیلی از مخاطبین دنبال این کتاب بودن. و خوشبختانه الان در بازار کتاب موجود هستش. کتاب دیگه شما هم همین طور و ما فکر می کنیم که در حق کتاب یه مقداری بی انصافی میشه. به نظرتون مقصر واقعی کیه یا کم کاری از طرف کیه. مخاطب که داستان ایرانی می خونه ولی حاضره تمام متن های دیگه رو بخونه، نویسنده هان که دوست دارن کتاب های خودشون رو معرفی کنن یا ناشرهان و مجموعه ای از عوامله؟

احتمالا مجموعه ای از عوامله. من متاسفانه از بازار کتاب اطلاعی ندارم. هرچقدر که از نوشتن اطلاعی دارم از بازارش مطلع نیستم که چجوری کار می کنه اصلا و چجوری یه کتاب معرفی میشه واقعا نمی دونم از نظر مارکتیشنگش چطور این داستان رخ میده.

درباره نویسنده: زهره حسین زادگان

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *