گفتگو با دکتر سید محمد ترابی به مناسبت سالروز تولد استاد ذبیح الله صفا

سید محمد ترابی

امروز ۱۶ اردیبهشت سالروز تولد استاد ذبیح الله صفاست. به همین مناسبت در خدمت آقای دکتر ترابی هستیم و دوست داریم از زبون ایشون یاد و خاطره‌ای که به سبب آشنایی با دکتر صفا داشتند رو از ابتدای فعالیتشون تا جایی که ققنوس افتخار چاپ کتاب‌هاشون رو داشت بشنویم.

سید محمد ترابی: من هروقت که می‌خوام از دکتر صفا صحبت کنم، این بیت زیبای مولانا به خاطرم می‌آد:

یک دهان خواهم به پهنای فلک

تا بگویم وصف آن رشک ملک

بیت دیگری هم هست که نه به خاطر اسم دکتر صفا بلکه به خاطر صفایی که در خود متن بوده، باز هم از مولانا که می‌فرماید:

این چنین حس‌ها و ادراکات ما

قطره‌ای باشد در آن نهر صفا

همونطور که فرمودید استاد صفا در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۰ در شهمیرزاد که برای کسانی که در مازندران زندگی می‌کردند منطقۀ ییلاقی بود به دنیا آمد. پدرشون بازرگان بود و باید در تجارت خانه‌شان کار می‌کرد. خانوادۀ آن‌ها از طبقۀ نیمه مرفه جامعه بودند. تابستان‌ها به شهمیرزاد می‌آمدند و زمستان به مازندران برمی‌گشتند. شرایط زندگی خیل متفاوت با حالا بود و عدم امکانات وجود داشت. وقتی ۱۲ ساله بود به همراه برادر بزرگترش ابراهیم به تهران میاد. اومدنشون به این صورت بوده که این دو بچه رو روی استر بسته بودند تا هنگام عبور از مسیرهای صعب العبور نیفتن. در سال ۱۳۱۳ دانشگاه تهران با همت رضاشاه تأسیس شد. دکتر صفا در سال ۱۳۱۲ از دارالفنون فارغ‌التحصیل و به همراه دوستانش مثل شادروان دکتر حسین خطیبی، پرویز ناتل خانلری، محمد معین و عده‌ای دیگر به دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران اومد. ایشون در رشتۀ ادبیات و فلسفه لیسانس گرفت. در سال ۱۳۱۹ پایان‌نامه‌اش رو که اون موقع بهش شهادت‌نامه می‌گفتن زیر نظر استاد فروزانفر به پایان رسوند. می‌تونیم بگیم ایشون درخشان‌ترین چهره‌ای دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران از زمان تأسیس تا به این لحظه بوده‌اند. نکتۀ مهم در زندگی ایشون ایمان و اعتقاد به کار بود. هیچ روزی از ۸۸ سال عمر زندگی ایشون، به جز ماه‌های آخر که ناتوان بودن، بدون مطالعه و آموزش نگذشت. ایشون همواره در تلاش بود و گاهی اتفاق می‌افتاد که اقوام و یا نزدیکانشون مثلاً برادرشون گله‌مند می‌شدند که شما به ما فرصت احوال‌پرسی نمی‌دید و وقتی چنین فرصتی پیش می‌اومد می‌گفت مردم فکر نمی‌کنن که آدم به این دنیا اومده تا وظیفه‌ای انجام بده. انسان برای دید و بازدید به دنیا نیومده. دکتر صفا شخصیت جامع‌الاطرافی بودن و همزمان با تدریس به کارهای بیشماری می‌پرداختند. ایشون دبیر کل شورای عالی فرهنگ و هنر بودن. این شورا در اون زمان کارهای بزرگ انجام می‌داد. می‌شد اسمش رو مثلاً پارلمان فرهنگی جامعه بزاریم. بسیاری از تصمیمات بزرگ فرهنگی ملی در اونجا مطرح می‌شد، درباره‌اش گفتگو می‌کردند و اگر تصویب می‌شد به اجرا در میومد. در اون شورا ۱۵ نفر عضو بودن. ۶ نفر شخصیت حقوقی که غالباً وزیر بودن و ۹ نفر شخصیت حقیقی طراز اول. دکتر صفا در ادارۀ شورا هم بی‌نظیر بودن. استاد برجستۀ دانشگاه در چند زمینه بودن و همزمان با تدریس، تألیفاتی داشتند که بهش ارجاع داده می‌شد و بارها تجدید چاپ می‌شد. یادم هست در یک مراسمی در سال ۱۳۴۷ وقتی ایشون از سفر دومش از تدریس در هامبورگ به ایران برگشتن طی مراسم خاصی ایشون رو به عنوان استاد برتر دانشگاه معرفی کردن ولی ایشون در تمام مدت تدریس و کار با اینکه مقامات مهمی داشت بسیار متواضع و بی‌ادعا و خیرخواه بود. در جلسات شورای عالی فرهنگ و هنر، حرف هرکسی را با احترام می‌شنید و اگر قابل قبول نبود با محبت و احترام و با توضیحات کافی تذکر و یا نظرش رو مطرح می‌کرد.

ایشون تجسم فضیلت و اخلاق، نیک‌نفسی، امانت‌داری و صداقت بودند. به محض اینکه مطلبی از کتابی برداشته می‌شد فوری می‌خواستند منبع و مأخذش ذکر شود. تنها دلخوشی و شانس من اینه که در سال ۱۳۴۷ با ایشون آشنا شدم. این آشنایی با شاگردی و استادی شروع شد و بعد من در استنساخ نمونه‌های متون گنجینۀ سخن به ایشون کمک کردم.

کتاب گنج سخن، کتاب گنج و گنجینه، کتاب آیین سخن و کتاب تاریخ تحول نظم و نثر فارسی که به تازگی تجدید چاپ شده و تاریخ ادبیات فارسی که همچنان در حال تجدید چاپ است. آقای دکتر صفا رو به عنوان پدر تاریخ ادبیات ایران می‌شناسند. در حالی که ما قبل از ایشون هم متونی داشتیم که به تاریخ ادبیات بپردازند. به چه دلیل این عنوان به ایشون داده شد؟

سید محمد ترابی: سؤال بسیار خوبیه. کتاب‌های تاریخ ادبیاتی که قبل از تاریخ ادبیات دکتر صفا تألیف شدند، جامعیت کتاب ایشون رو نداشتن یعنی یا خیلی خلاصه بودن مثل تاریخ ادبیات استاد همایی یا دکتر شفق یا به بخشی از تاریخ ادبیات پرداخته بودند. ایشون اعتقادی داشتن که به من هم می‌فرمودند؛ وظیفۀ ما این است که گذشتۀ ادبی ایران رو به طور کامل به نسل‌های آینده منتقل کنیم. این‌که مردم چه چیزی رو می‌خوان و یا دوست دارن بخونن انتخاب خوشونه. مثلاً جلد ۴ کتاب تاریخ ادبیات مربوط به دورۀ تیموریان، خیلی خلاصه است. علتش اینه که آقای دکتر در سال‌هایی که این کتاب تألیف می‌شد خیلی گرفتار بود. جلسه‌های فراوان در جاهای مختلف، عضویت‌هایی که دوست نداشت اما باید شرکت می‌کرد. مثلاً عضو ده پانزده فرامین بود. این فرامین پیش من بود و من بعد از درگذشتش اون‌ها رو به عنوان یادگاری به پسرشون مهرداد دادم. ایشون به همین دلیل همیشه گله داشت و می‌گفت اینا نمیزاره من کار کنم. البته من هم در جمع‌آوری منابع کمکشون کردم. یکی از دغدغه‌های ایشون بعد از انقلاب این بود که اگر بشه در جلد ۴ تجدید نظر کنه چون خیلی فشرده شده و حق مطلب آنچنان که باید ادا نشده. می‌خواست گسترشش بده اما متأسفانه این فرصت رو پیدا نکرد. پیش از ایشون سخن و سخنوران رو مرحوم استاد فروزان‌فر نوشته بودند. کتاب خیلی خوبی هم هست. نثر استادانه و ماهرانه‌ای داره. اما با اینکه تاریخ ادبیات رو از آغاز شروع کرده و به ایران پیش از اسلام تا ۱۱۶۰ ه.ق سال قتل نادرشاه افشار رسیده باز هم جامع و کامل نیست. کتاب تاریخ ادبیات دکتر صفا چیزی حدود هشتصد سال تاریخ ادبیات ایرانه که در بیش از ۵ هزار صفحه تألیف شده. هیچ‌یک از کتاب‌های تاریخ ادبیات به این تفصیل نیست. مثلاً ادوارد براون تاریخ ادبی ایران رو در چهار جلد نوشته که اون هم جامع نیست. اعتقاد دکتر صفا این بود که کتاب باید آنچه بوده را در اختیار مردم بزاره. ایشون این مطالب رو از کتابخانۀ ملی آقای ملک در بازار حلبی سازها، از کتابخانۀ مجلس شورای ملی، از کتابخانۀ مجلس سنا، از کتابخانه‎های ترکیه، هندوستان و پاکستان جمع‌آوری کرد و مجبور شد که یک ماه در یک هتل در لندن اقامت کنه. روزها از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر به موزۀ بریتانیا می‌رفت و فقط یک ساعت می‌اومد بیرون که سیگار بکشه یا چیزی بخوره و باز به سرکارش برمی‌گشت. هیچ‌کس این مقدار مایه نمی‌گذاشت. من خیلی دوست داشتم دست خط استاد صفا چاپ بشه. ما در لوبک دربارۀ اینکه جلد ۵ تاریخ ادبیات حروف‌چینی بشه یا با دستخط خودش چاپ بشه صحبت کردیم. استاد دست خط پخته‌ای داشت. از ایشون خواهش کرده بودم که نسخه دستنویسی تهیه کنه و این مرد بزرگ در پاسخ خواهش من، همۀ کتاب رو با خط خوش پاک نویس کرده بود. این نسخه الآن در کتابخانۀ ملی است. ایشون وقت زیادی سر این کار گذاشت. بیشتر از متوسط عمر یک انسان. در سال ۱۳۵۴ استاد درد زیادی در مچ دست راستش احساس کرد. من ایشون رو بعد از ساعت اداری پیش یک پزشک ارتوپد در خیابان سپهبد زاهدی بردم. دکتر دستش رو دید و گفت برید طبقه زیرزمین عکس بگیرید و بیارید. رفتیم و یه عکس از مچ دست ایشون گرفتیم و آوردیم. این پزشک وقتی عکس رو دید پرسید: استاد شما چند سالتونه؟ دکتر صفا گفت: ۶۴ سال. گفت: این مچ آدم ۶۴ ساله نیست. این مچ یه آدم ۱۲۰ ساله است. دکتر صفا گفت: حق با شماست. من بیشتر از ۱۲۰ سال از این مچ کار کشیدم. لای انگشتشون به اندازه نصف حجم یک خودکار فرو رفته بود. الان هم می‌بینید که کتاب تاریخ ادبیات مرجع هر شخصیست که بخواد به ادبیات نگاهی بندازه. یکی از دلایلش این است که ما می‌تونیم با اعتماد سراغ این کتاب بریم. البته نمیشه گفت هیچ اشتباهی در این ۵هزار صفحه نیست. ایشون هیچوقت ادعایی نداشت. همیشه می‌گفت این کاری است که من کردم. هرکسی می‌تونه تاریخ ادبیات دیگه‌ای آنطور که دلش می‌خواد با هر روش و شیوه‌ای بنویسه. ولی قلمی که ایشون زمین گذاشت رو کسی برنداشت. جلد ۶ تاریخ ادبیات که هم ایشون و هم من آرزو داشتیم نوشته بشه، ادامه پیدا نکرد. حتی من منابع زیادی رو به صورت فتوکپی یا استنساخ از کتاب تا جایی که میشد تهیه کردم و با پست برای دکتر به شهر لوبک فرستادم تا ایشون جلد ۶ رو بنویسن. در پایان به من مأموریت داده شد تا از طرف دانشگاه به کمکشون برم ولی وقتی رسیدم همسرشان به من گفت که این کار باعث میشه که استاد زودتر بمیره. استاد گفت: نه این حرف‌ها چیه. کار منو نزده نگه می‌داره و من اگه کار نکنم می‌میرم. اما خانمشان گفت این کار برای شما خوب نیست و دیگه حق نداری این کار رو ادامه بدی. استاد به من پیشنهاد کرد که خودم بنویسم. گفتم آخه من که نمی‌تونم کاری که شما کردید رو ادامه بدم. حتی خواستم که خودم رو آزمایش کنم اما با اینکه همه چیز آماده بود حتی یک صفحه هم نتونستم مثل ایشون بنویسم.

شکسته نفسی نکنید. اتفاقاً انتشارات ققنوس کتاب تاریخ ادبیاتی که توسط شما نوشته شده رو منتشر کرده.

سید محمد ترابی: لطف شما و آقای امیرخان است. اما قلم استاد صفا و نثر تألیفی ایشون فوق‌العاده است. من کمتر دیدم کسی نثر تألیفی رو انقدر زیبا و شسته و رفته بنویسه. ایشون در واژه‌سازی هم خلاقیت داشتند. مثلاً یه بار گفتن چرا همه می‌گن رویاروی مگه ما رویاروی داریم. اون چه که هست و باید باشه روبارو هست. یا مثلاً خوی‌گری به جای عادت و یا دل‌ربودگی به معنای علاقه. از هیچ‌کسی ندیدم همچین دقتی در زبان و واژه‌گان نشون بده. حوزۀ تحقیقات و تألیفات ایشون اعم از چاپ و تصحیح و تألیف خیلی زیاده. داستان‌های کهن مثل داراب‌نامۀ طرسوسی و یا داراب‌نامه بی‌غمی گنجینه‌ای از واژه‌های فارسی زیباست. این واژه‌ها هنگام چاپ این کتاب‌ها به نظرشون می‌آمد. به هر حال صفا پهلوان بزرگی بود. من در سال‌های جوانی با ایشون همکاری می‌کردم. مثلاً تا پیش از اینکه ایشون از ایران برن در دهۀ ۵۰ من هر روز بعدازظهر‌ها ۳ یا ۴ ساعت و روزهای تعطیل ۷ یا ۸ ساعت به منزل ایشون می‌رفتم و کار می‌کردیم. من که جوون بودم احساس خستگی می‌کردم. کمرم توان اینکه بیش از این پشت صندلی بشینم و کتاب‌ها رو زیر و رو کنم نداشت. اما ایشون همچنان کار می‌کرد. مبلی داشتند که تبدیل به تخواب می‌شد و بعدازظهرها که من برای استراحت خونه می‌رفتم می‌گفتن حالا که شما میری منم ۲۰ دقیقه روی این مبل استراحت می‌کنم و بعد مقدمات کار رو فراهم می‌کنم تا شما بیاید. وقتی برمی‌گشتم از مقدار پیشرفت کار می‌فهمیدم که ایشون همون ۲۰ دقیقه هم استراحت نکرده. تأسف من اینه که دانشگاه تهران دیگه نمی‌تونه کسانی مثل صفا، خانلری، خطیبی و زرین‌کوب رو تربیت کنه. از ملک ادب حکم‌گذاران همه رفتند.

من خیلی کار شمارو ستایش می‌کنم و ممنونم که به این نکته‌های ظریف اهمیت می‌دید. البته از نیک‌نفسی جناب امیرحسین‌زادگانه و همین شایسته و برازنده ایشون هست. الان که فکر می‌کنم ایشون رو از سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲ می‌شناسم همیشه نسبت به شخصیت‌های فرهنگی، علمی و ادبی علاقه‌مند بودن و متواضع بودن و سعی می‌کردن قدر این شخصیت‌هارو بدونن.

چطور شد که شما با انتشارات ققنوس آشنا شدید و این افتخار رو به ما دادید که کتاب‌های دکتر صفا و همین‌طور کتاب‌های شمارو منتشر کنیم.

سید محمد ترابی: همه‌اش به خاطر اخلاق خوش، صداقت و صمیمیت پدر عزیزتونه. در شورای عالی فرهنگ و هنر من عهده‌دار چند وظیفه بودم. یکی‌اش این بود که سرپرست اجرای طرحی بودم به اسم طرح تدوین فرهنگنامه بزرگان علم و ادب و هنر ایران. برای اینکار گروه محققی جمع کردم و باهاشون قرارداد بستم و همین‌طور کتابخانه‌ای تأسیس کردم که برای خرید کتاب‌های کتابخانه با پدر آشنا شدم. بعد دیدم که ایشون کاسب به معنای تام کلمه نیست. یعنی این کار رو برای کسب درآمد انتخاب نکردن و علاقه‌مند به این کار بودند. گاهی از اونجاها که رد می‌شدم می‌اومدم و یه سلام و علیکی می‌کردیم. به نظرم اولین کتابی که به پدر دادم آیین سخن بود و بعد تاریخ تحول نظم و نثر فارسی بود. وقتی در دانشگاه پکن درس می‌دادم، می‌خواستم مقدمه‌ای بر تاریخ ادبیات جلد۱ اضافه کنم که دربارۀ ایران پیش از اسلام بود. این کتاب رو در پکن نوشتم و به تهران آوردم و پدر اظهار علاقه کردن که کتاب رو چاپ کنن. اسم کتاب نگاهی به تاریخ و ادبیات ایران پیش از اسلام است. کتابچۀ کوچکی که می‌تونه پیش‌زمینه یا پیش‌نیاز تاریخ ادبیات باشه.

دکتر صفا مردی بسیار پاک‌نیت و وطن‌دوست بودند. ایشون جای پدر معنوی من بودن. در عین حال که خداپرست بود، ایران دوست و وطن پرست هم بود. وقتی ازشون پرسیدم که کدام یک از این دوره‌های تاریخی ایران رو درخشان می‌بینه. گفت دوره سامانیان چون در این دوره مردم در رفاه بودن و ظلم و ستم بر مردم نمی‌رفت و همچنین علم و دانش در آن زمان رونق گرفته بود. من در مقدمۀ کتاب جشن‌ها نوشتم که ایشون به معنای کامل کلمه مردی بود مردانه و هرچه می‌گذره بیشتر به این مطلب اعتقاد پیدا می‌کنم. من تابستان‌ها یک ماه به لوبک می‌رفتم و روزها در جنگل قدم می‌زدیم و ایشون خاطراتش رو می‌گفت. یکبار ندیدم که حفظ الغیب نداشته باشه یا پشت سر کسی حرف بزنه یا گله‌ای بکنه. همیشه فقط چیزهای خوب رو می‌گفت. خوشحالم که این افتخار رو داشتم که وقتی ایشون به ایران اومد، به انتشارات ققنوس آوردمش تا گفتگوی چند دقیقه‌ای با پدر داشته باشه.

ممنون آقای دکترترابی. هرچقدر که زمان بزاریم و از آقای دکتر صفا صحبت کنیم کم هست. امیدوارم بتونیم مراسمی برای بزرگداشت ایشون داشته باشیم.

سید محمد ترابی: من هم آرزو دارم مملکت ما برگرده به شرایط یا اوضاعی که باز هم بتونه آدمایی مثل دکتر صفا تربیت کنه و پرورش بده و افسوس نخوره. از آشنایی و همکاری با شما و انتشارات ققنوس بسار خوشحالم.

درباره نویسنده: مهری محمدی

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *